تبليغاتX
دیبای دل
وباز هم ميگويي که بايد زنده بود و زندگي کرد؟؟؟

آدمي آن روز که آفريده ميشد شايد اصلا

 نميدانست که دست تقدير اينگونه بيرحمانه

 بر پيکر حقيرش تازيانه ميزند. شايد اصلا

نميدانست زندگي معناي واقعي نخواستن

 است آن هنگام که ميخواهي و نميتواني

 وآن هنگام که نميخواهي و ميتواني و

درست آن لحظه است که ميگويند اختيار در

 وجودت نعمتي است که انکار ميکني. اين

 کدامين اختيار است که ناتانائيل کودکان

 خود را زاييده وسرنوشت آن ها را از بدو

 تولد رقم زده و باز هم اختيار دارد که هر

 کاري بکند.کدامين اختيار است که اجازه

 ميدهد او بزايد وقتي که کودکش نميخواهد

 يا اصلا شعور نخواستن را ندارد.

انگار همه ي زندگيم را مه فرا گرفته

 ودر پس روشنايي پوچي از سوي

 دوردست ها زنده ام وباز هم ميگويي که

 مختارم که بمانم يا نمانم وباز مينويسم از

 سر خط.

اي ناتانائيل ديگر بس است برايم اين همه

 حقارت زير شعله هاي نا مرئي نگاه

 ديگران .

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 11:53  توسط مصطفی  | 

 

I....love.....you

 

 

I....love.....you

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:19  توسط مصطفی  | 

باد نوروز وزيـــده است به كوه و صحرا

 

جامه عيـــد بپـــوشنـــد، چه شاه و چه گدا

 

بلبل باغ جنان را نبـــود راه به دوست

 

نازم آن مطـــرب مجلـــس كـــه بود قبله نما

 

صوفى و عارف ازين باديه دور افتـادند

 

جــام مى   گير ز مطــرب، كه رَوى سوى صفا

 

همه در عيد به صحرا و گلستان بروند

 

من ســرمست، ز ميخـــانه كنـــم رو به خدا

 

عيد نوروز مبارك به غنــــى و درويش

 

يــــــار دلـــــدار، ز بتخـــانــــه درى را بـــگشا

 

گر مرا ره به در پير خــــــرابات دهى

 

بــه سر  و جان به سويش راه نوردم نه به پا

 

سالها در صف اربــــــاب عمائم بودم

 

تـــا بـــه دلـــدار رسيدم نـــكنم بـــــاز خــطا

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 20:35  توسط مصطفی  | 

۸۳۵۴

 

 

8354

 

 

 

8

 

 

 

3

 

 

5

 

 

4

 

 

.

 

 

 

.

و  دیگر  دنیا  پایان  می یابد

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:2  توسط مصطفی  | 

           

یا هو...

ستاره ی سهیل تو در آسمان پرواز می کند

 

 این تیره تیره قلب من با نور شهناز می کند

 

         ازقصه ی غمت هنوزلیلازاری می کند                                                      

 

بادرد تو چشمان بی ثبات من آرام غم ساز می کند

  

یکتا فرشته ای تو در تاریخ این جهان سرد

 

گویا که عرش از ماتم فرشته ها سرسام آغاز می کند

 

امشب تو در کنار من در سینه ام فریاد می کنی

 

از عطر این صدا دلم مست آغاز می کند

 

گفتم چونان شهاب آیی و رد شوی

 

لیکن نگاه تو بر پیکر خمم صورت نواز می کند

 

بر روی نیزه بودی و بوی کلام او روی لبان تو

 

همچون صفای سرو بر گونه ی زبر دلم ناز می کند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 21:11  توسط مصطفی  | 

از دور انگار خورشید است که سینه به سینه ی زمین ساییده و نور افشانی میکند

 

یا شاید ستاره ای است که در کهکشان مات و مبهوت اطراف از فرشته ها استقبال می کند

 

گنبدت را می گویم همان که وقتی نگاهم به برق طلایی اش می افتد چشمه ی

 

 خشکیده ی دیدگانم نمناک میگردد و جویبار های اشک در تنه ی زبر صورتم جاری می گردند

 

... ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:14  توسط مصطفی  | 

یک روز می آیی با تمام وجودی که در سینه داری وبا گرمایی که از خورشید به ارث برده ای

 

برایم می سازی و امروزآمده ای و با اشکهایت این خانه را روی سرم می کوبی

 

عده ای میگویند خدای عشق آسمان زهره است اما من میگم این تیر که خدای این حرفاست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 14:5  توسط مصطفی  | 

خنده ی من از گریه غم انگیز تر است

 

کار من از گریه گذشته از این می خندم

(سهراب ((شهید قلم))  )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 17:40  توسط مصطفی  | 

خواهرم

اول سلام

باتوام خود تو آره تو

حالت خوبه

من میدونم خودتم میدونی کیلویی هم بخوای حساب کنی

بیشتر ازاین می ارزی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 19:49  توسط مصطفی  | 

سبحان الله
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 13:4  توسط مصطفی  |